X
تبلیغات
سکوت مرگ

سکوت مرگ

پائیز

کم کم تابستون هم داره جای خودش رو به پائیز می ده , روزها کوتاه می شن و شب ها بلند ,دیگه وقت اونه که درخت ها بارو بندیلشون رو ببندن و به خواب فرو برن , ديگه وقت اونه که فصل نارنجی از راه برسه ...

دلم خیلی برای پائیز تنگ شده حتی دلم برای صدای کلاغ هایی که تو پائیز قار قار می کنن هم تنگ شده دلم تنگ شده برای اینکه یه روز بیاد که دوباره من و تو زیر بارون ...

یکی از دوستام (علی شنتیا ) بهم گفت نوشته هات تکراری شده بهش حق می دم چون هرکی که نوشته های وبلاگ من رو خونده باشه می دونه آخر این داستن هم چی می شه می دونه می خواستم بنویسم زیر بارون قدم می زدیم و خیلی خوشحال بودیم از این جور حرفا که آخرشم به جدائی ختم می شه آره واقعآ نوشته هام تکراری شدن به خاطر همین منم دیگه این داستان رو ادامه نمی دم تا یه موضوع جدید پیدا کنم یکی از دوستام هم بهم گفت چرا تو وبلاگت از عکس استفاده نمی کنی خیلی سادست چشم عکسم می ذارم.

راستی ماه رمضان هم اومد من که قصد دارم تو این ماه خودم رو عوض کنم به قولی می خوام ادم بشم از همتون التماس دعا دارم .

راستی جواب کنکورم اومد مثل اینکه خدا خواست و منم جدی جدی دارم دانشجو می شم اونم رشته ای که خیلی دوست داشتم می دونید چی؟ مهندسی برق (الکترونیک)

تصمیم گرفتم از همون اول بچسبم به درس البته بماند که 12 ساله هی می گم امسال درس می خونم ولی نمی دونم این امسال کی میاد (خدا می دونه )

بچه ها درسته من درس خون نستم ولی چون وافعآ الکترونیک رو دوست دارم می خوام تو دانشگاه حسابی حال این بچه خر خون ها رو بگیرم اونم تو عمل .(برام دعا کنید)

اینم یه شعر کوچولو واسه قشنگی

من نگاهت و می خواستم که قشنگ ترین غزل بود

صحبت از فاجعه ی عشق با من از روز ازل بود
من یه عاشق غریبم با دلی خون و شکسته

اشک من اشک غروبه رو تن پیچک خسته

اخ که چشمات چه قشنگ بود با غزل های نگاهت

اب می شد دلی که سنگ بود اخ که چشمات چه قشنگ بود

چه قشنگ بود حرف چشمات با نگاه عاشق من

کاش می موند همیشه باقی لحظه های با تو بودن

دیگه بی تو نمی شه , فکر رفتن رو دارم

اگه امروز بمونم واسه فردا چی دارم

پس چرا باید بمونم من که تو سینه یه اهم

پس چرا باید بمونم من که تو رنگا سیاهم

حالا من خسته از این راه می کـَنم قلبم و از جا

شاید این قصه ی کوتاه سهم من بود تو دنیا

پائیز به همتون خوش بگذره ( هر چی عکس انتخاب کردم به وبلاگ نیومد ببخشید)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

ستاره

شب با لباس قيريش از راه رسيد ديگه کم کم وقت اون رسيده بود که روز جای خودش رو به شب بده , خورشيد خانوم ديگه چشماش رو بسته بود و کم کم داشت به خواب فرو می رفت اما مهتاب تازه داشت از خواب نازش بيدار می شد

,تمام چراغ های شهر دونه دونه خاموش می شدن , آواز قشنگ جير جيرک ها تو سکوت کوچه می پيچيد ستاره ها تو آسمون به هم چشمک می زدن و ما آدم ها رو به هم نشون می دادن يکی از ستاره ها به دوستش گفت گوش کن مثل اينکه هنوز يکی بيداره, هر دو ستاره به پشت پنجره ی باز اتاقی که هنوز چراغش روشن بود نزديک شدن ابرها رو از جلوی چشماشون کنار زدن و به داخل اتاق نگاه کردن اونجا پسرکی بود که هرشب پنجره ی اتاقش رو باز می کردو زل می زد به آسمون .

قطره های کوچيک اشک از چشمای درشتش سرازير می شدن و روی زمين می غلتيدند خاطراتش رو توی ذهنش مرور می کرد تمام گذشتش از جلوی چشماش می گذشت ولی حيف که تمام زندگيش رو غم پر کرده بود و ديگه جائی برای شادي نمونده بود که به ياد بياره, پسرک نگاهش به ستاره ها افتاد اونا همونائی بودن که توی يه شب مهتابی , وقتی خوشبختی رو با تمام وجودش حس می کرد انتخاب کرده بود ولی امورز يآس و نا اميدی تمام وجودش رو فرا گرفته بود قلب شکستش رو توی دستش گرفته بود , زمين ديگه جايي براش نداشت ,حس پر کشيدن تو وجودش بود دستش رو به سوی ستاره ها دراز کرد اون دو ستاره دستاش رو گرفتن و پسرک رو با خودشون برای هميشه به آسمون بردن روح پسرک به آسمون پر کشيدو به جهان ابديت پيوست .

به اميد اينکه اون دوتا ستاره يه شبی هم به من سر بزنن منم هر شب با چراغ روشن اتاقم پشت پنجره به انتظار می نشينم ...

 

       اون که تويک قمار تلخ عمرش رو باخت و پوسيد

                                           اون که تو حيله ی سکوت تار شکستن تنيد

        به اولين دقايق آسودگی رسيده   

                                   به قيمت يک عمر از آن آسودگي خريده

      امشب شب ويرونيه کوه بزرگ درده

                              کسي که يک عمر سوخت و ساخت مهمون خاک سرده

     يه سايبون داشت و يه سقف اما چه زود خراب شد

                                        دار و ندارش هر چی بود يکی يکی خراب شد

     پشت به گذشته کرد و باز قصه ی تازه ای ساخت

                             عاشق شدو تو اين قمار دارو ندارش رو باخت

      حتی اگه هزار دفعه آدم به دنيا بياد

                           انگار که سرنوشتشو از پيش نوشتن بر آب

    حتی اگه يه شب تو خواب آسودگی رو خواب ديد

                          روزِ مصييت روزِ درد روزِ عذاب فرداش

سلام دوستان

خوبيد ؟ اميدوارم که خوب باشيد...

می دونم دير اومدم راستش رو بخواين يه چند وقت بود که دستم به نوشتن نمی رفت.

از تمام اونهائي که تو اين مدت تنهام نذاشتن واقعآ ممنونم ...

از دوست قديميم و خوبم باران از هدهد و شيمای عزيز از بيگانه ای آشنا(که متاسفانه وبلاگشون رو تعطيل کردن ) که تو اين مدت تنهام نذاشتن واز تمامی شما تشکر می کنم...

به اميد ديدار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط مهرداد  | 

پسرک

...پسرک آه سوزناکی کشيد و چشماش رو بست , قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش سر خوردو افتاد رو زمين , نم نم بارونم شروع شده بود اون که هميشه دوست داشت زير نم نم بارون قدم بزنه حالا دنبال يه سرپناه می گشت تا خيس نشه جائی رو پبدا نکرد ناچار به طرف درختی که تازه جوونه زدو بود و چند تا برگ بيشتر نداشت رفت روی زمين نشست و به درخت تکيه داد . از سردی هوا بدجوری می لرزيد دستاش رو به هم می ماليد تا شايد دستاش گرم بشه ولی فايده ای نداشت شدت بارونم بيشتر شده بود از دور سايه ای رود ديد به نظرش آشنا می اومد به طرفش دويد ولی کسي اونجا نبود نا اميد به راهش ادامه داد .

از دست همه خسته شده بود قطرات اشک رو صورتش بيشتر و بيشتر می شدن ديگه بارونم جاش رو به دونه های سفيد برف داده بود .تو تنهای خودش خاطراتش رو مرور مي کرد ياد کردن گذشته ها قطره های اشکش رو بيشر می کرد از دور نيمکتی رو کنار يه درخت ديد به طرفش رفت و روی نيمکت نشست سرمای هوا کار خودش رو کرده بود دستاش ديگه حس نداشت حتی ديگه سرمارو حس نمي کرد هوا داشت تاريک می شد چشمای خستش رو بست و به خواب فرو رفت...

فردای اون روز مرد رهگذری که از اونجا می گذشت نگاهش متوجه اون شد به سمتش رفت ناباورانه ديد که اون ديگه نفس نمي کشه مردم دورش حلقه زده بودن دختري که از دور می اومد به طرف جمعيت رفت وقتی پسرک رو ديد زود اون رو شناخت بغض راه گلوش رو بند آورد صداش در نمي اومد پيکر بی جون پسرک رو تو آغوشش گرفت و اشک می ريخت ياد گذشته و روزای خوب در کنار اون افتاد ياد روزي که روزگار چطور اونارو از هم جدا کرد .

درحالی که پسرک تو آغوشش بود گرمای عجيبی رو حس کرد نا اميد سر پسر رو نگاه کردو ناباورانه ديد که نفس می کشه خيلی خوشحال شده بود پسرک چشماش رو باز کردو تا اونو ديد با يه صدای آرومی گفت دوست دارم و...

 

سلام

اميدوارم خستتون نکرده باشم

اول بگم که يه سوتی بزرگ دادم تو اين مطلب که خودمم خندم می گيره گفتم برف مياد از طرفی گفتم درخی که تازه جوونه زده بود .

 بگذريم ...

امروز اومدم ازتون خداحافظی کنم البته تا سه ماه و نيم ديگه  راستش من امسال مثلآ کنکور دارم ولی تا حالا خيلی کم کاری کردم (تازه سرم به سنگ خوره) می خوام ديگه تو اين مدت کم تمام تلاشم رو بکنم تا شايد خدا خواست و قبول شدم .

دلم برای همتون تنگ ميشه از همه ی اونائی که تو اين مدت که وبلاگ رو راه انداختم تنهام نذاشتن واقعآ ممنونم.

از همتون می خوام برام دعا کنيد تا شايد لطف خدا هم شامل حال من بشه.

راستی يه وقت نگيد اين نيست نظر نديدا من می خوام وقتي برگشتم کلی نظر داشته باشم.

دلم نمياد بگم ولی مجبورم بگم:

      خداحافظ همتون

                التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

اسمون

   بغض غريبی تو دل آسمون بود يه بغض قديمی و کهنه که رو دلش بدجوری

سنگينی  مي کرد نمی دونستم چرا آسمون هروقت که تابستون جای خودش رو به پائيز و بعد زمستون  می داد هميشه انقدر دلش پر از غم می شد اشک تو چشماش جمع شده بود صدای ناله مانندی ازش به گوش می رسيد .

آسمون دلتنگ بود اما نمی دونم دلتنگ کی و چی ! هميشه مي شد انتظار رو تو چشماش ديد انتظاری که هميشه باهاش بود .

باد سردی شروع به وزيدن کرده بود آسمون يه لحظه آروم و قرار نداشت بغض راه   گلوش رو بند آورده بود کلاغ ها سکوت آسمون رو بهم زده بودن ولی اون مثل مادری مهربون اونارو تو آغوشش گرفته بود آسمون سرش رو رو زانوش گذاشت و چادر آبيش رو کشيد رو سرش ! خيلی بی تابی می کرد انگار قرار بود اتفاقی بی افته شدت وزيدن باد بيشتر شده بود انگار باد قاصد خبری براش بود آسمون سرش رو از رو زانوش برداشت ناگهان برق عجيبی تو دل آسمون پيچيد تمام بدن آسمون شروع به لرزيدن   کرد و بلاخره بغض آسمون ترکيد و آسمون شروع به گريه کردن کرد در حالی که  قطرات اشک آسمون به صورتم می خورد شروع به راه رفتن کردم تو اين فکر بودم که اون نور چی بود که آسمون بغضش با ديدن اون ترکيد تو همين حال باد بهم نزديک شد و بهم   گفت اون نور برق نگاهی بود که آسمون هميشه انتظارش رو می کشيد اون نگاه تنها خاطره ای بود که آسمون از روز های خوبش داشت و...

 

ببار ای آسمون امشب ببارو سر کن آهنگی   

                                      به جز گريه گريزی نيست از اين زندون دلتنگی...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

غم و غصه

تنها تو کوچه پس کوچه های خيالم قدم می زدم خيلی دوست داشتم يه همراه داشته باشم تا راه برام کوتاه تر بشه تو کوچه داد زدم کسی نيست با من همسفر بشه ؟ ولی جز انعکاس صدای خودم صدائی نشنيدم ! تاريکی و سکوت شب آزارم مي داد نا اميد به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم يه همسفر برام برسونه همين جور که می رفتم حس کردم به غير از صدای پای خودم يه صدای ديگه هم می شنوم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ديدم يه نفر پشت سرم داره می آد خيلی خوشحال شدم از اينکه يه همسفر پيدا کرده بودم به سمتش رفتم همين که نزديکش شدم جا خوردم بازم اون بود اونی که هيچ وقت تو زندگيم  تنهام نذاشته بود آره اون غم بود کسی که هميشه و همه جا با من بودو هيچ وقت تو زندگيم تنهام نذاشته بود بغض تلخی تو گلوم نشست از اين ناراحت بودم که چرا هميشه اون بايد همسفرم می شد .

به راهم ادامه دادم صدای قدم های غم بدجوری آزارم می داد اون حتی اينجاهم راحتم نمی ذاشت صدای پچ پچی به گوشم رسيد عقب رو نگاه کردم وای خدای من چی مي ديدم ! اون غصه بود يار هميشگی غم ديگه داشتم دغ می کردم داد زدم دست از سرم بر داريد تا کی قصد آزارم و داريد ولی اون دوتا يه لبخند تلخ زدن و دنبالم راه افتادن خسته از راه به راهم ادامه دادم پچ پچهای غم و غصه خستم کرده بود ديگه داشتم از پا می افتادم حالا ديگه اشک هم همراهيشون می کرد نمی دونم اون ديگه از کجا پيداش شده بود پاهام نای رفتن نداشت افتادم روی زمين چشمام رو بستم و از خدا کمک خواستم يه لحظه ديدم ديگه صدائي نمی آد ديگه از غم و غصه واشک خبری نبود تو همون حال گرمائی رو تو دستام حس کردم اون گرما  خيلی برام آشنا بود چشمام رو باز کردم اون خاطره بود درست حدس زده بودم اون خاطره ی يه روز برفی بود که دستای دو بهم گرمی می داد ...

 

     سلام

 ببخشید دیر اپ می کنم ولی سعی می کنم دیگه زود زود اپ کنم

می خواستم ازتون خواهش کنم تو نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید خوشحال میشم.

خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

اخرین عشق!

 از غم عشق چه می بايد کرد؟

 به دمی , ديداری می توان راضی شد!

 به تمنای نگاهی می توان تشنه ی جان بازی شد!

 می توان دل خوش کرد به کلامی که شنيد!

 از دو خط نامه ی سرد می توان داغ شد و شعله کشيد!

 از جهنم گذری کرد و گذشت به گذرگاه رسيد ,

  به گذرگاه تباهی به جنون و از عطش فرياد زد فرياد زد !

 

آخرين عشق کجا بود که در فصل خزان دل ما آمدو گل کرد

آخرين عشق کجا بود که در غروب ما تازه طلوع کرد

ما آخر و پايان و همه خاتمه او تازه شروع کرد

آخرين عشق کجا بود امروز عيان شد

اين راز دل مارا , اين راز دل مارا راحت چه بيان شد

از عشق چه دارم من ؟ امروز عصای دست

افسوس و صد افسوس بار دگر بن بست يک بار دگر بن بست...

                                                 (فردمنش)

سلام دوستان

چند وقت بود نيومده بودم راستش يه کم کسالت داشتم نتونستم مطلب جديد بنويسم !

از دوستانی که به وبلاگم سرزدن ولی من نتونستم به وبلاگشون برم واقعآ معذرت می خوام !

از نظرات همتون ممنونم نظرات شماست که به من دلگرمی می ده تا مطلب بنويسم...

موفق باشيد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

من و تو

دلم برای زمستون تنگ شده !

آخ که چقدر خوبه چشمات رو ببندی و به صدای شر شر بارون گوش بدی و تو خيال خودت به هرچی آرزو داری برسی, به يه زندگی بی غم و غصّه ,يه زندگی خوب در کنار تو و ...

امروزم يه روز زمستونيه, دلم برای اون زمستونی تنگ شده که تو و من توی يه هوای بارونی دست تو دست هم تو کوچه ها قدم می زديم. يادمه اون روزها, اول آشنائيمون بود ولی از همون روزهای اوّل گرمای عشق رو می شد از گرمی دستامون تو اون هوای سرد حس کرد. اون وقتا حس می کردم خوشبخت ترين مرد زمينم حس می کردم به هر چی می خوام در کنارتو می تونم برسم .

شدّت بارون کم شده بود , بهم گفتی نم نم بارون رو خيلی دوست داری از اين حرفت خيلی  خوشحال شدم چون منم عاشق نم نم بارون بودم بهت گفتم : دوست داری چترو ببنديم و زير بارون قدم بزنيم؟ تو هم جواب دادی خيلی عاليه من عاشق قدم زدن زير بارونم.

بارون دونه دونه روی سرمون می چکيد ديگه حتی اون فاصله ی کمی هم که بينمون بودو قطره های بارون پر کرده بود .

ديگه کم کم وقت خداحافظی بود هيچ کدوممون دلمون نمی خواست از هم جدا بشيم ولی ديگه موقع رفتن بود بارونم داشت دوباره شدت می گرفت وقتی خواستيم از هم جدا بشيم رو بهت کردمو گفتم  

دوست دارم!

توهم با يه بوسه جوابمو دادی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 4:36 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

زندگی خیلی پوچه!

فرياد زدم تو کوچه زندگی خيلی پوچه...

نظر شما درمورد زندگی چيه؟

به نظر شما زندگی ارزش داره ؟ يا نه ؟

به نظر من بی ارزش ترين کاری که بعضی از ما مي کنيم ؟زندگی که توش مثل يه مرده ی متحرک باشی چه فايده ای داره ؟ چه فايده داره بيهوده نفس بکشي؟ می گن با اميد بايد زندگی کرد ولی آخه يکی نيست که بگه اميد به چی ؟ به چه اميدی زندگی رو سر کنيم ؟ به اميد اينکه آينده ی خوبی داريم ؟ که نداريم!

 کاش مي شد زندگی رو هر جوری دوست داری بسازی نه اونجوری که از پيش تعيين شده ؟

 کاش مي شد سهم ما از زندگی فقط غم و غصه نبود که مجبور باشی گردو غبار غم رو با اشک از روی صورتت پاک کنی  !

 کاش می شد فقط به خاطر مشکلات اشک نريزيم و  يه روزم بشه از خوشحالی اشکمون سرازير  بشه ..

آره زندگی خيلی پوچه البته نه بايد بگيم زندگی خيلی نامرده که اينقدر باهامون بازی می کنه ,

 اشکمون رو در مياره , دل هامون رو مي شکنه , فاصله ها رو بيشترو بيشتر ميکنه , عشق هارو کم رنگ مي کنه يعنی نابود ميکنه و... البته اينا رو که گفتم يه تعدادش بود و چون زندگی ارزش نداره منم وقت خودم رو تلف نمي کنم !

درسته زندگی سخته ولی من مي خوام تا اونجا که می تونم باهاش مبارزه کنم تا يه روز تسليمش کنم چون من هنوز بهانه برای زندگی کردن دارم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

در انتظار رفتن سوی خدا

من کيم ؟

يه پسری که تو زندگيش يه روز خوش نداشته ,يه خاطرة خوب نداشته که موقع دل تنگی دلشو به خاطره هاش خوش کنه , هميشه مجبور بوده تو تنهائياش با بهترين دوستاش که اشکاش بودن سر کنه , من ّکَسيم که خوشحالي هام البته خوشحالی که نه دل خوش کردنام هميشه دو سه روز بيشتر طول نمي کشه و بعدش دوباره بدبختيام شروع ميشه ,انگار خدا دوست نداره من يه روز خوش داشته باشم هميشه از همه در برام بدبياری مياره .

آخه خدا گناه من چيه؟ گناه من چيه که بايد اينقدر عذاب بکشم شب و روز کارم بشه فقط اشک ريختن و آه کشيدن . زندگی من خيلی تلخه وقتی با هزار زحمت ميام سرو سامونش ميدم دوباره بدبياری مي آرم دوباره مصيبت دوباره بد بختی !

خدايا تو زندگی هيچکس برای احساسات من ارزش قائل نيست حتّی من اين حق رو ندارم که عاشق کسی باشم کسي رو دوست داشته باشم به عشق کسی زندگی کنم ! آخه خدا تا کی من بايد جواب گناه هامو پس بدم تا کی بايد بدبختی بکشم ؟

خدايا قسمت می دم, بهت التماس مي کنم حالا که به من که شاد زندگي کردن نيومده لااقل زندگيمو همينجا تمومش , نذار که بيشتر از اين زجر بکشم ,نذار که روزگار بيشتر از اين آزارم بده .

خدايا منتظر ديدنت هستم بيشتر از اين چشم به راهم نذار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

یه خیال قشنگ

قرار بود ساعت 3 همون جای هميشگی همديگرو ببينم خيلی خوشحال بودم آخه امروز اولّين روزی بود که قرار بود با دستای سرد خودم دستای گرمتو بگيرم.

من وقتی رسيدم ساعت دو و نيم بود نيم ساعت وقت داشتم که حرفامو جمو جور   کنم که وقتی اومدي بهت بزنم به سمت گل فروشی که اون نزديکی بود رفتم وارد گل فروشي شدم هرچی اين ورو اون ورو نگاه کردم ديدم کسی اونجا نيست چند بار فروشنده رو صدا کردم ولی خبری نشد يکم جرآت پيدا کردم و  رفتم جلو ديدم بَه آقا خواب تشريف دارن صدا زدم :آقا

  که يهو فروشنده از خواب پريدو يکم خودشو جمو جور کرد و گفت :بله بفرمائيد منم گفتم ببخشيد يه شاخه گل مي خواستم يه نگاه بهم کردو گفت انتخاب کن منم يه شاخه گل رز قرمز انتخاب کردمو از اونجا اومدم بيرون.

دل تو دلم نبود ساعت نزديک به 3 بود ديگه بايد کم کم پيدات مي شد حس عجيبی داشتم مدام به ساعتم نگاه مي کردم آخ که تو اين موقع ها چقدر زمان دير ميگذره و بلاخره ساعت سه شد و تو رو از دور ديدم که داشتي به سمت من مي اومدی , منم شروع کردم به سمت تو اومدن بلاخره به هم رسيديم.

 

 بهت سلام کردم و گفتم از ديدنت خوشحالم  از نگاهت می شد فهميد تو هم از ديدن من خوشحالی سرت رو انداختي پائين و دستت رو آوردی جلو منم دستم رو آوردم جلو و دستت رو گرفتم!

آخ که چقدر احساس آرامش مي کردم حس عجيبی داشتم  از خوشحالی داشتم پر در مياوردم انگار تمام دنيا مال من شده بود . بلاخره بعد مدت ها من لياقت گرفتن دستات رو پيدا کرده بودم با دست ديگم گل رو به سمتت آوردم تو هم اونو گرفتی و بوئيدی .

يکم تو اون حالت بوديم بعدش در حالی که دستات تو دستم بود قدم زنان به سمت پارک حرکت کرديم.

آخ که چه روزِ  خوبی بود ولی حيف که همش تو خيالم بود و من هنوز در آرزوی گرفتن دستات هستم ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

حاشا مکن

حاشا مکن عشق تو از چَشم تو پيداست

چَشمان تو لبريزِ از عشق و تمناست

اين لحظه ها شايد دگر هرگز نيايد

عمر من ديوانه تا فردا نپايد

آئينه ی چشمان تو مي گويد از عشق

روی لب شيرين تو امّا و شايد

من تک درخت صحرای دورم

خورشيدِ من محتاج نورم

تو مي توانی تا مثل باران

 بر من بباری عشق من تا من بمانم

همچون پرستو تو ای مسافر

در سايه ی عشقم بمان من سايه بانم

تن خسته ای لبريز خواهش

در حسرت دست نوازش

يا زندگی بر من ببخشا

يا ريشه ام سوزان به آتش

من عاشقم عاشق ترينم

عاشق ترين مرد زمينم

در چشم من خود را ببين

حرفي بزن ای نازنين ای اولين,ای آخرينم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

همسفر

همسفر تنها نرو بذار تا با هم بريم
سرنوشته مون يکی هر دو مون مسافريم
تازه از راه رسيدم هنوزم خسته رام
همسفر تنها نرو بذار تا من هم بيام
سخت دل کندن از اين شهر و دل بستگيام
بودن از خونه جدا با همه خسته گيام
جون به لبهام رسيده تا به کی دربدری
گرد غربت روتنم که بازم بايد بری
بذار تا خستگی از اين تن خسته بره
سخت دل بستگی از شهر دل بسته بره
اگه بذاری بيام من ميشم سنگ صبور
گوش به قصه هات ميدم شهر غربت راه دور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

شب

همه شب همسفر اين دل ديوونه منم

آخرين مشتری شبهای می خونه منم

شب رو شيشه ی سکوت می نويسم مست مست

عاشقی يعنی جنون عاشقی يعنی شکست

مي دونی مثل جون پيشم عزيزی

ولی چون سايه از من می گريزی

کدوم راه خطا رفتم که امروز

گنه ناکرده با من می ستيزی

نمی رنجم اگر ای نازنينم

به جرم عاشقی خونم بريزی

خودت نيستی خيالت پيش رومه

دوباره داشتن تو آرزومه

جدا از عطر گرم اون نفسهات

برايم زندگی کردن حرومه

اگه روزی دلت با من نباشه

خدا می دونه کار دل تمومه 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

من بودم و تو !

من بودم و تو؛

من بودم و تو بودی و يه کوچه باغ قديمی که شاخه های درختاش از لبه ی ديوار باغ ها زده بود بيرون ,عرض کوچه باغ اينقدر بود که وقتی دو نفر با هم ردمی شدن شونه هاشون   به هم مي خورد , يه سکوت عجيبی تو کوچه باغ بود من و تو دست تو دست هم تو اين کوچه باغ قديمی قدم می زديم و از هر لحظش لذّت مي برديم حرفامون فقط از عشق بود و محبّت .

اون روز اوليّن باری بود که دستای تو, تو دست من بود وقتی دستاتو گرفتم تو دستم حس عجيبی داشتم انگار تمام دنيا مال من شده بود !

 اون روز عشق رو تو نگاه هردمون موج ميزد يادمه همونطور که قدم مي زديم تو يه لحظه ايستادی و ازم پرسيدی دوستم داری؟ منم يه نگاه بهت انداختمو گفتم : آره خيليم دوست دارم  دوباره شروع به حرکت کرديم داشتيم به دوراهی که منو تو بايد از هم جدا می شديم می رسيديم که ازم پرسيدی :

 منو بيشتر دوست داری يا زندگيتو ؟

وقتی به دوراهی رسيديم من جواب دادم خوب معلومه زندگيمو تو هم يه نگاه بهم

   کردی و با چشمای پر اشک ازم جدا شدی !

در حالی که تو نمي دونستی تمام زندگی من هستی...!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 7:41 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

گریه

آخ که چقدر سخته ,

 چقدر سخته وقتی تو چشمات پر از اشکه ولی نتونی گريه کنی

چقدر سخته وقتی دوست نداری  کسی متوجه گريه کردنت بشه

چقدر سخته وقتی کسی نباشه که موقع گريه کردنت سرتو روی شونهاش بذاری

چقدر سخته وقتی داری گريه می کنی کسي بهت بخنده

چقدر سخته وقتی کسی نباشه اشکاتو پاک کنه

چقدر سخته وقتی برای اينکه کسی صدای گريتو نشنوه مجبوری بی صدا گريه کنی

چقدر سخته وقتی بغض داره خفت می کنه ولی نتونی گريه کني

چقدرسخته وقتی برای کسی گريه کنی که ميدونی ديگه هيچوقت برنميگرده

چقدر سخته وقتی که قطره های اشک صورتتو می سوزونه.

آره واقعآ گريه کردن بعضی وقتها خيلی سخته خيلی .

اميدوارم هميشه شاد باشين.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

حرف نابجا

واقعآ راست می گن

           "  زبان سرخ سر سبز دهد به باد "

بعضی وقتا ما آدما تو يه سری از موقعيّت ها حرفائی رو خواسته يا ناخواسته به زبون مياريم که بعدش خيلی برامون خيلی گرون تموم ميشه ! و ممکن ما با اين حرفمون دل خيلی ها رو از خودمون برنجونم که بعدِِا فرصتی برای جبران کردن نداشته باشيم چون هميشه طرفمون کوتاه نمياد و بايد يه عمر  افسوس بخوريم که چرا اين حرف بچگانه رو  به زبون آورديم مثلا نمونش خود من چند شب پيش يه حرفي رو البته ناخواسته به زبون آوردم که نزديک بود جهت زندگي منو به کل عوض کنه من با اين حرفم دل بهترين دو ستمو به درد آوردم که از همين جا ازش معذرت خواهی می کنم .

البته چون من دوست خوبی دارم از اين حرفم چشم پوشی کردو منو بخشيد و منم صميمانه ازش تشکّر ميکنم و اعلام می کنم به داشتن همچين دوستی افتخار ميکنم.

البته همه اينطوری نيستن و ممکنه برامون هيچ راه برگشتی نذارن پس بهتره مواظب حرف زدنمون باشيم تا باعث ناراحتی کسی نشيم

«تنها بهانه ی زندگيم دوست دارم»

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

جاده

کاش بدونم از کدوم جاده ميای    تا دو تا دستامو دروازه کنم

گريه هامو سر بدم رو دامنت      روی سينت نفسی تازه کنم

کاش بدونم از کدوم جاده ميای    تا بشينم لحظه ها به انتظار

دوتا چشمام فانوس جاده بشن    تا ببينی جاده هارو در شب تار

عشق من بيا که اينجا بي تو موندن نداره

بيا تا غصّه بميره منو آروم بذاره

زندگی بی تو يه زندون برام

کاش بدونی عمر من بی تو يه مهمون برام

کاش بيای که با صدای قلب تو    جون بگيرم عمرو اندازه کنم

از دلم غصّه رو بيرون بريزم    با يه بوسه نفسی تازه کنم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

مطالب مثلآ عاشقانه

امروز به چندتا وبلاگ مثلآ عاشقانه سرزدم ولی حيف دريغ از يه مطلب عاشقانه !

تو همشون فقط حرف از نفرت بودو جدائي وغم و غصّه ...!

هر کدومشون از يه چيزی می ناليدن يکی از بي وفائی معشوقش يکی از جدائي يکی از تنهائي خلاصه همه از يه چيزی گله داشتن .

من نميدونم چرا؟ شما ميدونيد؟ اگه شما مي دونيد به منم بگين تا اگه دليل منطقی داره که صد در صد هم داره منم از غصّه های جورواجورم براتون بگم!

امروز با خودم فکر می کردم که ميشه يه روز بياد که ديگه تو هيچ وبلاگی حرف از اين چيزا نباشه ؟ تو وبلاگ ها پر بشه از مطالب قشنگه واقعآ عاشقانه پر بشه از محبّت دو تادوست نسبت به هم ! منم اگه خدا بخواد می خوام تا اونجا که مي تونم تو وبلاگم از جدائی حرفی نزنم !!!

يه پيشنهاد به کسائي که وبلاگ های عاشقانه دارند :

 سعی کنيد گذشته رو فراموش کنيدو به فکر آيندتون باشيدو با تجربه ای که بدست آوردين برای خودتون يه آينده طلائي بسازيد

موفق باشيد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط مهرداد  | 

اولین پست

به نام خدا

امروز مي خوام اولّين مطلب وبلاگمو بنويسم دوست داشتم اونو اختصاص بدم به بهترين دوست تمام زندگيم يعنی ...؟

اون که وجودش به من آرامش ميده و منو به زندگيم اميدوار مي کنه اونی که تنها دليل زندگی کردن منه! گفتم تنها! ياد گذشتم افتادم اونروزا که زندگی من تو تنهائيام

 خلاصه مي شد و شب و روز برام هيچ فرقي نداشت ولی با اومدن اون زندگی منم رنگ تازه ای به خودش گرفت آره اون اومدو زندگی منو عوض کرد ديگه روزام برام تکراری نبود ديگه کسی بود که شبها با ياد اون بخوابم و صبح ها به عشق اون از خواب بيدار بشم ديگه کسی بود که با بودنش تمام غم و غصّه ها رو فراموش کنم و به عشق اون نفس بکشم آره اون تنها دليل زندگی کردن من بود و هست .

خدا رو  به خاطر آفريدن اين فرشته ی مهربون شکر مي کنم و ازش مي خوام هميشه ازاين فرشته ی زمينی مراقبت کنه و کاری کنه که اونم بتونه تمام غم و غصّه های زندگيشو فراموش کنه از خدا می خوام به من نيروئي بده که بتونم قسمت کوچکی از تنهائياشو پر کنم و زندگيشو پر از شادی کنم.

از اونم به خاطر تمام خوبی هائی که به من کرده و به خاطر اينکه تو اين مدّت منو

 تحمّل  کرده تشکّر مي کنم واميدوارم هيچ وقت تو زندگيش غم نبينه .

تنها دليل زندگيم دوست دارم .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط مهرداد  |