|
حاشا مکن
حاشا مکن عشق تو از چَشم تو پيداست
چَشمان تو لبريزِ از عشق و تمناست
اين لحظه ها شايد دگر هرگز نيايد
عمر من ديوانه تا فردا نپايد
آئينه ی چشمان تو مي گويد از عشق
روی لب شيرين تو امّا و شايد
من تک درخت صحرای دورم
خورشيدِ من محتاج نورم
تو مي توانی تا مثل باران
بر من بباری عشق من تا من بمانم
همچون پرستو تو ای مسافر
در سايه ی عشقم بمان من سايه بانم
تن خسته ای لبريز خواهش
در حسرت دست نوازش
يا زندگی بر من ببخشا
يا ريشه ام سوزان به آتش
من عاشقم عاشق ترينم
عاشق ترين مرد زمينم
در چشم من خود را ببين
حرفي بزن ای نازنين ای اولين,ای آخرينم
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 7:0 بعد از ظهر |
|
همسفر
همسفر تنها نرو بذار تا با هم بريم سرنوشته مون يکی هر دو مون مسافريم تازه از راه رسيدم هنوزم خسته رام همسفر تنها نرو بذار تا من هم بيام سخت دل کندن از اين شهر و دل بستگيام بودن از خونه جدا با همه خسته گيام جون به لبهام رسيده تا به کی دربدری گرد غربت روتنم که بازم بايد بری بذار تا خستگی از اين تن خسته بره سخت دل بستگی از شهر دل بسته بره اگه بذاری بيام من ميشم سنگ صبور گوش به قصه هات ميدم شهر غربت راه دور
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 5:44 بعد از ظهر |
|
شب
همه شب همسفر اين دل ديوونه منم
آخرين مشتری شبهای می خونه منم
شب رو شيشه ی سکوت می نويسم مست مست
عاشقی يعنی جنون عاشقی يعنی شکست
مي دونی مثل جون پيشم عزيزی
ولی چون سايه از من می گريزی
کدوم راه خطا رفتم که امروز
گنه ناکرده با من می ستيزی
نمی رنجم اگر ای نازنينم
به جرم عاشقی خونم بريزی
خودت نيستی خيالت پيش رومه
دوباره داشتن تو آرزومه
جدا از عطر گرم اون نفسهات
برايم زندگی کردن حرومه
اگه روزی دلت با من نباشه
خدا می دونه کار دل تمومه
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 7:1 بعد از ظهر |
|
من بودم و تو !
من بودم و تو؛
من بودم و تو بودی و يه کوچه باغ قديمی که شاخه های درختاش از لبه ی ديوار باغ ها زده بود بيرون ,عرض کوچه باغ اينقدر بود که وقتی دو نفر با هم ردمی شدن شونه هاشون به هم مي خورد , يه سکوت عجيبی تو کوچه باغ بود من و تو دست تو دست هم تو اين کوچه باغ قديمی قدم می زديم و از هر لحظش لذّت مي برديم حرفامون فقط از عشق بود و محبّت .
اون روز اوليّن باری بود که دستای تو, تو دست من بود وقتی دستاتو گرفتم تو دستم حس عجيبی داشتم انگار تمام دنيا مال من شده بود !
اون روز عشق رو تو نگاه هردمون موج ميزد يادمه همونطور که قدم مي زديم تو يه لحظه ايستادی و ازم پرسيدی دوستم داری؟ منم يه نگاه بهت انداختمو گفتم : آره خيليم دوست دارم دوباره شروع به حرکت کرديم داشتيم به دوراهی که منو تو بايد از هم جدا می شديم می رسيديم که ازم پرسيدی :
منو بيشتر دوست داری يا زندگيتو ؟
وقتی به دوراهی رسيديم من جواب دادم خوب معلومه زندگيمو تو هم يه نگاه بهم
کردی و با چشمای پر اشک ازم جدا شدی !
در حالی که تو نمي دونستی تمام زندگی من هستی...!
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 7:41 بعد از ظهر |
|
گریه
آخ که چقدر سخته ,
چقدر سخته وقتی تو چشمات پر از اشکه ولی نتونی گريه کنی
چقدر سخته وقتی دوست نداری کسی متوجه گريه کردنت بشه
چقدر سخته وقتی کسی نباشه که موقع گريه کردنت سرتو روی شونهاش بذاری
چقدر سخته وقتی داری گريه می کنی کسي بهت بخنده
چقدر سخته وقتی کسی نباشه اشکاتو پاک کنه
چقدر سخته وقتی برای اينکه کسی صدای گريتو نشنوه مجبوری بی صدا گريه کنی
چقدر سخته وقتی بغض داره خفت می کنه ولی نتونی گريه کني
چقدرسخته وقتی برای کسی گريه کنی که ميدونی ديگه هيچوقت برنميگرده
چقدر سخته وقتی که قطره های اشک صورتتو می سوزونه.
آره واقعآ گريه کردن بعضی وقتها خيلی سخته خيلی .
اميدوارم هميشه شاد باشين.
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 1:8 بعد از ظهر |
|
حرف نابجا
واقعآ راست می گن
" زبان سرخ سر سبز دهد به باد "
بعضی وقتا ما آدما تو يه سری از موقعيّت ها حرفائی رو خواسته يا ناخواسته به زبون مياريم که بعدش خيلی برامون خيلی گرون تموم ميشه ! و ممکن ما با اين حرفمون دل خيلی ها رو از خودمون برنجونم که بعدِِا فرصتی برای جبران کردن نداشته باشيم چون هميشه طرفمون کوتاه نمياد و بايد يه عمر افسوس بخوريم که چرا اين حرف بچگانه رو به زبون آورديم مثلا نمونش خود من چند شب پيش يه حرفي رو البته ناخواسته به زبون آوردم که نزديک بود جهت زندگي منو به کل عوض کنه من با اين حرفم دل بهترين دو ستمو به درد آوردم که از همين جا ازش معذرت خواهی می کنم .
البته چون من دوست خوبی دارم از اين حرفم چشم پوشی کردو منو بخشيد و منم صميمانه ازش تشکّر ميکنم و اعلام می کنم به داشتن همچين دوستی افتخار ميکنم.
البته همه اينطوری نيستن و ممکنه برامون هيچ راه برگشتی نذارن پس بهتره مواظب حرف زدنمون باشيم تا باعث ناراحتی کسی نشيم
«تنها بهانه ی زندگيم دوست دارم»
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |
|
جاده
کاش بدونم از کدوم جاده ميای تا دو تا دستامو دروازه کنم
گريه هامو سر بدم رو دامنت روی سينت نفسی تازه کنم
کاش بدونم از کدوم جاده ميای تا بشينم لحظه ها به انتظار
دوتا چشمام فانوس جاده بشن تا ببينی جاده هارو در شب تار
عشق من بيا که اينجا بي تو موندن نداره
بيا تا غصّه بميره منو آروم بذاره
زندگی بی تو يه زندون برام
کاش بدونی عمر من بی تو يه مهمون برام
کاش بيای که با صدای قلب تو جون بگيرم عمرو اندازه کنم
از دلم غصّه رو بيرون بريزم با يه بوسه نفسی تازه کنم...!
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 6:39 بعد از ظهر |
|
مطالب مثلآ عاشقانه
امروز به چندتا وبلاگ مثلآ عاشقانه سرزدم ولی حيف دريغ از يه مطلب عاشقانه !
تو همشون فقط حرف از نفرت بودو جدائي وغم و غصّه ...!
هر کدومشون از يه چيزی می ناليدن يکی از بي وفائی معشوقش يکی از جدائي يکی از تنهائي خلاصه همه از يه چيزی گله داشتن .
من نميدونم چرا؟ شما ميدونيد؟ اگه شما مي دونيد به منم بگين تا اگه دليل منطقی داره که صد در صد هم داره منم از غصّه های جورواجورم براتون بگم!
امروز با خودم فکر می کردم که ميشه يه روز بياد که ديگه تو هيچ وبلاگی حرف از اين چيزا نباشه ؟ تو وبلاگ ها پر بشه از مطالب قشنگه واقعآ عاشقانه پر بشه از محبّت دو تادوست نسبت به هم ! منم اگه خدا بخواد می خوام تا اونجا که مي تونم تو وبلاگم از جدائی حرفی نزنم !!!
يه پيشنهاد به کسائي که وبلاگ های عاشقانه دارند :
سعی کنيد گذشته رو فراموش کنيدو به فکر آيندتون باشيدو با تجربه ای که بدست آوردين برای خودتون يه آينده طلائي بسازيد
موفق باشيد
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 7:10 بعد از ظهر |
|
اولین پست
به نام خدا
امروز مي خوام اولّين مطلب وبلاگمو بنويسم دوست داشتم اونو اختصاص بدم به بهترين دوست تمام زندگيم يعنی ...؟
اون که وجودش به من آرامش ميده و منو به زندگيم اميدوار مي کنه اونی که تنها دليل زندگی کردن منه! گفتم تنها! ياد گذشتم افتادم اونروزا که زندگی من تو تنهائيام
خلاصه مي شد و شب و روز برام هيچ فرقي نداشت ولی با اومدن اون زندگی منم رنگ تازه ای به خودش گرفت آره اون اومدو زندگی منو عوض کرد ديگه روزام برام تکراری نبود ديگه کسی بود که شبها با ياد اون بخوابم و صبح ها به عشق اون از خواب بيدار بشم ديگه کسی بود که با بودنش تمام غم و غصّه ها رو فراموش کنم و به عشق اون نفس بکشم آره اون تنها دليل زندگی کردن من بود و هست .
خدا رو به خاطر آفريدن اين فرشته ی مهربون شکر مي کنم و ازش مي خوام هميشه ازاين فرشته ی زمينی مراقبت کنه و کاری کنه که اونم بتونه تمام غم و غصّه های زندگيشو فراموش کنه از خدا می خوام به من نيروئي بده که بتونم قسمت کوچکی از تنهائياشو پر کنم و زندگيشو پر از شادی کنم.
از اونم به خاطر تمام خوبی هائی که به من کرده و به خاطر اينکه تو اين مدّت منو
تحمّل کرده تشکّر مي کنم واميدوارم هيچ وقت تو زندگيش غم نبينه .
تنها دليل زندگيم دوست دارم .
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 5:9 بعد از ظهر |