|
من و تو
دلم برای زمستون تنگ شده !
آخ که چقدر خوبه چشمات رو ببندی و به صدای شر شر بارون گوش بدی و تو خيال خودت به هرچی آرزو داری برسی, به يه زندگی بی غم و غصّه ,يه زندگی خوب در کنار تو و ...
امروزم يه روز زمستونيه, دلم برای اون زمستونی تنگ شده که تو و من توی يه هوای بارونی دست تو دست هم تو کوچه ها قدم می زديم. يادمه اون روزها, اول آشنائيمون بود ولی از همون روزهای اوّل گرمای عشق رو می شد از گرمی دستامون تو اون هوای سرد حس کرد. اون وقتا حس می کردم خوشبخت ترين مرد زمينم حس می کردم به هر چی می خوام در کنارتو می تونم برسم .
شدّت بارون کم شده بود , بهم گفتی نم نم بارون رو خيلی دوست داری از اين حرفت خيلی خوشحال شدم چون منم عاشق نم نم بارون بودم بهت گفتم : دوست داری چترو ببنديم و زير بارون قدم بزنيم؟ تو هم جواب دادی خيلی عاليه من عاشق قدم زدن زير بارونم.
بارون دونه دونه روی سرمون می چکيد ديگه حتی اون فاصله ی کمی هم که بينمون بودو قطره های بارون پر کرده بود .
ديگه کم کم وقت خداحافظی بود هيچ کدوممون دلمون نمی خواست از هم جدا بشيم ولی ديگه موقع رفتن بود بارونم داشت دوباره شدت می گرفت وقتی خواستيم از هم جدا بشيم رو بهت کردمو گفتم
دوست دارم!
توهم با يه بوسه جوابمو دادی...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 4:36 بعد از ظهر |
|
زندگی خیلی پوچه!
فرياد زدم تو کوچه زندگی خيلی پوچه...
نظر شما درمورد زندگی چيه؟
به نظر شما زندگی ارزش داره ؟ يا نه ؟
به نظر من بی ارزش ترين کاری که بعضی از ما مي کنيم ؟زندگی که توش مثل يه مرده ی متحرک باشی چه فايده ای داره ؟ چه فايده داره بيهوده نفس بکشي؟ می گن با اميد بايد زندگی کرد ولی آخه يکی نيست که بگه اميد به چی ؟ به چه اميدی زندگی رو سر کنيم ؟ به اميد اينکه آينده ی خوبی داريم ؟ که نداريم!
کاش مي شد زندگی رو هر جوری دوست داری بسازی نه اونجوری که از پيش تعيين شده ؟
کاش مي شد سهم ما از زندگی فقط غم و غصه نبود که مجبور باشی گردو غبار غم رو با اشک از روی صورتت پاک کنی !
کاش می شد فقط به خاطر مشکلات اشک نريزيم و يه روزم بشه از خوشحالی اشکمون سرازير بشه ..
آره زندگی خيلی پوچه البته نه بايد بگيم زندگی خيلی نامرده که اينقدر باهامون بازی می کنه ,
اشکمون رو در مياره , دل هامون رو مي شکنه , فاصله ها رو بيشترو بيشتر ميکنه , عشق هارو کم رنگ مي کنه يعنی نابود ميکنه و... البته اينا رو که گفتم يه تعدادش بود و چون زندگی ارزش نداره منم وقت خودم رو تلف نمي کنم !
درسته زندگی سخته ولی من مي خوام تا اونجا که می تونم باهاش مبارزه کنم تا يه روز تسليمش کنم چون من هنوز بهانه برای زندگی کردن دارم!
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |
|
در انتظار رفتن سوی خدا
من کيم ؟
يه پسری که تو زندگيش يه روز خوش نداشته ,يه خاطرة خوب نداشته که موقع دل تنگی دلشو به خاطره هاش خوش کنه , هميشه مجبور بوده تو تنهائياش با بهترين دوستاش که اشکاش بودن سر کنه , من ّکَسيم که خوشحالي هام البته خوشحالی که نه دل خوش کردنام هميشه دو سه روز بيشتر طول نمي کشه و بعدش دوباره بدبختيام شروع ميشه ,انگار خدا دوست نداره من يه روز خوش داشته باشم هميشه از همه در برام بدبياری مياره .
آخه خدا گناه من چيه؟ گناه من چيه که بايد اينقدر عذاب بکشم شب و روز کارم بشه فقط اشک ريختن و آه کشيدن . زندگی من خيلی تلخه وقتی با هزار زحمت ميام سرو سامونش ميدم دوباره بدبياری مي آرم دوباره مصيبت دوباره بد بختی !
خدايا تو زندگی هيچکس برای احساسات من ارزش قائل نيست حتّی من اين حق رو ندارم که عاشق کسی باشم کسي رو دوست داشته باشم به عشق کسی زندگی کنم ! آخه خدا تا کی من بايد جواب گناه هامو پس بدم تا کی بايد بدبختی بکشم ؟
خدايا قسمت می دم, بهت التماس مي کنم حالا که به من که شاد زندگي کردن نيومده لااقل زندگيمو همينجا تمومش , نذار که بيشتر از اين زجر بکشم ,نذار که روزگار بيشتر از اين آزارم بده .
خدايا منتظر ديدنت هستم بيشتر از اين چشم به راهم نذار ...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 9:10 بعد از ظهر |
|
یه خیال قشنگ
قرار بود ساعت 3 همون جای هميشگی همديگرو ببينم خيلی خوشحال بودم آخه امروز اولّين روزی بود که قرار بود با دستای سرد خودم دستای گرمتو بگيرم.
من وقتی رسيدم ساعت دو و نيم بود نيم ساعت وقت داشتم که حرفامو جمو جور کنم که وقتی اومدي بهت بزنم به سمت گل فروشی که اون نزديکی بود رفتم وارد گل فروشي شدم هرچی اين ورو اون ورو نگاه کردم ديدم کسی اونجا نيست چند بار فروشنده رو صدا کردم ولی خبری نشد يکم جرآت پيدا کردم و رفتم جلو ديدم بَه آقا خواب تشريف دارن صدا زدم :آقا
که يهو فروشنده از خواب پريدو يکم خودشو جمو جور کرد و گفت :بله بفرمائيد منم گفتم ببخشيد يه شاخه گل مي خواستم يه نگاه بهم کردو گفت انتخاب کن منم يه شاخه گل رز قرمز انتخاب کردمو از اونجا اومدم بيرون.
دل تو دلم نبود ساعت نزديک به 3 بود ديگه بايد کم کم پيدات مي شد حس عجيبی داشتم مدام به ساعتم نگاه مي کردم آخ که تو اين موقع ها چقدر زمان دير ميگذره و بلاخره ساعت سه شد و تو رو از دور ديدم که داشتي به سمت من مي اومدی , منم شروع کردم به سمت تو اومدن بلاخره به هم رسيديم.
بهت سلام کردم و گفتم از ديدنت خوشحالم از نگاهت می شد فهميد تو هم از ديدن من خوشحالی سرت رو انداختي پائين و دستت رو آوردی جلو منم دستم رو آوردم جلو و دستت رو گرفتم!
آخ که چقدر احساس آرامش مي کردم حس عجيبی داشتم از خوشحالی داشتم پر در مياوردم انگار تمام دنيا مال من شده بود . بلاخره بعد مدت ها من لياقت گرفتن دستات رو پيدا کرده بودم با دست ديگم گل رو به سمتت آوردم تو هم اونو گرفتی و بوئيدی .
يکم تو اون حالت بوديم بعدش در حالی که دستات تو دستم بود قدم زنان به سمت پارک حرکت کرديم.
آخ که چه روزِ خوبی بود ولی حيف که همش تو خيالم بود و من هنوز در آرزوی گرفتن دستات هستم ...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 8:48 بعد از ظهر |