تبليغاتX
سکوت مرگ
منوي اصلي

نويسندگان

مدير وبلاگ
مهرداد


آرشيو

دوستان

لينك هاي روزانه




نظر سنجي وبلاگ



جستجو




آمار وبلاگ

آمار بازديد : نفر
افراد آنلاين : نفر



درباره ...


ای عاشق!
در انتظار چه نشسته ای؟
در انتظار بادهای پائیزی؟
باران های بهاری؟
برگ های زرد و یا شکوفه های ارغوانی؟
در انتظار کدامی؟
انتظار بیهودست!
پنجره را باز کن
جدار با بشکن
غبار را بشوی
و خاطره ها را به خاطره ها بسپار
تا پایان پایان ها مانده است
این است زندگی!
این است روزگار!


لوگوي من


کد لوگوي من براي تبادل لوگو.



لوگوي دوستان

اگر مايل به تبادل لوگو هستيد به ما اطلاع دهيد.

 

خط خطي هاي دل تنگ مهدي




موزيك

m.m3u">


ساعت و تاريخ





اسمون

   بغض غريبی تو دل آسمون بود يه بغض قديمی و کهنه که رو دلش بدجوری

سنگينی  مي کرد نمی دونستم چرا آسمون هروقت که تابستون جای خودش رو به پائيز و بعد زمستون  می داد هميشه انقدر دلش پر از غم می شد اشک تو چشماش جمع شده بود صدای ناله مانندی ازش به گوش می رسيد .

آسمون دلتنگ بود اما نمی دونم دلتنگ کی و چی ! هميشه مي شد انتظار رو تو چشماش ديد انتظاری که هميشه باهاش بود .

باد سردی شروع به وزيدن کرده بود آسمون يه لحظه آروم و قرار نداشت بغض راه   گلوش رو بند آورده بود کلاغ ها سکوت آسمون رو بهم زده بودن ولی اون مثل مادری مهربون اونارو تو آغوشش گرفته بود آسمون سرش رو رو زانوش گذاشت و چادر آبيش رو کشيد رو سرش ! خيلی بی تابی می کرد انگار قرار بود اتفاقی بی افته شدت وزيدن باد بيشتر شده بود انگار باد قاصد خبری براش بود آسمون سرش رو از رو زانوش برداشت ناگهان برق عجيبی تو دل آسمون پيچيد تمام بدن آسمون شروع به لرزيدن   کرد و بلاخره بغض آسمون ترکيد و آسمون شروع به گريه کردن کرد در حالی که  قطرات اشک آسمون به صورتم می خورد شروع به راه رفتن کردم تو اين فکر بودم که اون نور چی بود که آسمون بغضش با ديدن اون ترکيد تو همين حال باد بهم نزديک شد و بهم   گفت اون نور برق نگاهی بود که آسمون هميشه انتظارش رو می کشيد اون نگاه تنها خاطره ای بود که آسمون از روز های خوبش داشت و...

 

ببار ای آسمون امشب ببارو سر کن آهنگی   

                                      به جز گريه گريزی نيست از اين زندون دلتنگی...

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 9:34 بعد از ظهر
غم و غصه

تنها تو کوچه پس کوچه های خيالم قدم می زدم خيلی دوست داشتم يه همراه داشته باشم تا راه برام کوتاه تر بشه تو کوچه داد زدم کسی نيست با من همسفر بشه ؟ ولی جز انعکاس صدای خودم صدائی نشنيدم ! تاريکی و سکوت شب آزارم مي داد نا اميد به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم يه همسفر برام برسونه همين جور که می رفتم حس کردم به غير از صدای پای خودم يه صدای ديگه هم می شنوم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ديدم يه نفر پشت سرم داره می آد خيلی خوشحال شدم از اينکه يه همسفر پيدا کرده بودم به سمتش رفتم همين که نزديکش شدم جا خوردم بازم اون بود اونی که هيچ وقت تو زندگيم  تنهام نذاشته بود آره اون غم بود کسی که هميشه و همه جا با من بودو هيچ وقت تو زندگيم تنهام نذاشته بود بغض تلخی تو گلوم نشست از اين ناراحت بودم که چرا هميشه اون بايد همسفرم می شد .

به راهم ادامه دادم صدای قدم های غم بدجوری آزارم می داد اون حتی اينجاهم راحتم نمی ذاشت صدای پچ پچی به گوشم رسيد عقب رو نگاه کردم وای خدای من چی مي ديدم ! اون غصه بود يار هميشگی غم ديگه داشتم دغ می کردم داد زدم دست از سرم بر داريد تا کی قصد آزارم و داريد ولی اون دوتا يه لبخند تلخ زدن و دنبالم راه افتادن خسته از راه به راهم ادامه دادم پچ پچهای غم و غصه خستم کرده بود ديگه داشتم از پا می افتادم حالا ديگه اشک هم همراهيشون می کرد نمی دونم اون ديگه از کجا پيداش شده بود پاهام نای رفتن نداشت افتادم روی زمين چشمام رو بستم و از خدا کمک خواستم يه لحظه ديدم ديگه صدائي نمی آد ديگه از غم و غصه واشک خبری نبود تو همون حال گرمائی رو تو دستام حس کردم اون گرما  خيلی برام آشنا بود چشمام رو باز کردم اون خاطره بود درست حدس زده بودم اون خاطره ی يه روز برفی بود که دستای دو بهم گرمی می داد ...

 

     سلام

 ببخشید دیر اپ می کنم ولی سعی می کنم دیگه زود زود اپ کنم

می خواستم ازتون خواهش کنم تو نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید خوشحال میشم.

خدانگهدار

 

لينک مطلب  .:.     

نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 2:44 بعد از ظهر

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by sokoutemarg
Template Design by Balal sokoutemarg_666 @ yahoo.com