کم کم تابستون هم داره جای خودش رو به پائیز می ده , روزها کوتاه می شن و شب ها بلند ,دیگه وقت اونه که درخت ها بارو بندیلشون رو ببندن و به خواب فرو برن , ديگه وقت اونه که فصل نارنجی از راه برسه ...
دلم خیلی برای پائیز تنگ شده حتی دلم برای صدای کلاغ هایی که تو پائیز قار قار می کنن هم تنگ شده دلم تنگ شده برای اینکه یه روز بیاد که دوباره من و تو زیر بارون ...
یکی از دوستام (علی شنتیا ) بهم گفت نوشته هات تکراری شده بهش حق می دم چون هرکی که نوشته های وبلاگ من رو خونده باشه می دونه آخر این داستن هم چی می شه می دونه می خواستم بنویسم زیر بارون قدم می زدیم و خیلی خوشحال بودیم از این جور حرفا که آخرشم به جدائی ختم می شه آره واقعآ نوشته هام تکراری شدن به خاطر همین منم دیگه این داستان رو ادامه نمی دم تا یه موضوع جدید پیدا کنم یکی از دوستام هم بهم گفت چرا تو وبلاگت از عکس استفاده نمی کنی خیلی سادست چشم عکسم می ذارم.
راستی ماه رمضان هم اومد من که قصد دارم تو این ماه خودم رو عوض کنم به قولی می خوام ادم بشم از همتون التماس دعا دارم .
راستی جواب کنکورم اومد مثل اینکه خدا خواست و منم جدی جدی دارم دانشجو می شم اونم رشته ای که خیلی دوست داشتم می دونید چی؟ مهندسی برق (الکترونیک)
تصمیم گرفتم از همون اول بچسبم به درس البته بماند که 12 ساله هی می گم امسال درس می خونم ولی نمی دونم این امسال کی میاد (خدا می دونه )
بچه ها درسته من درس خون نستم ولی چون وافعآ الکترونیک رو دوست دارم می خوام تو دانشگاه حسابی حال این بچه خر خون ها رو بگیرم اونم تو عمل .(برام دعا کنید)
اینم یه شعر کوچولو واسه قشنگی
من نگاهت و می خواستم که قشنگ ترین غزل بود
صحبت از فاجعه ی عشق با من از روز ازل بود
من یه عاشق غریبم با دلی خون و شکسته
اشک من اشک غروبه رو تن پیچک خسته
اخ که چشمات چه قشنگ بود با غزل های نگاهت
اب می شد دلی که سنگ بود اخ که چشمات چه قشنگ بود
چه قشنگ بود حرف چشمات با نگاه عاشق من
کاش می موند همیشه باقی لحظه های با تو بودن
دیگه بی تو نمی شه , فکر رفتن رو دارم
اگه امروز بمونم واسه فردا چی دارم
پس چرا باید بمونم من که تو سینه یه اهم
پس چرا باید بمونم من که تو رنگا سیاهم
حالا من خسته از این راه می کـَنم قلبم و از جا
شاید این قصه ی کوتاه سهم من بود تو دنیا
پائیز به همتون خوش بگذره ( هر چی عکس انتخاب کردم به وبلاگ نیومد ببخشید)