قرار بود ساعت 3 همون جای هميشگی همديگرو ببينم خيلی خوشحال بودم آخه امروز اولّين روزی بود که قرار بود با دستای سرد خودم دستای گرمتو بگيرم.
من وقتی رسيدم ساعت دو و نيم بود نيم ساعت وقت داشتم که حرفامو جمو جور کنم که وقتی اومدي بهت بزنم به سمت گل فروشی که اون نزديکی بود رفتم وارد گل فروشي شدم هرچی اين ورو اون ورو نگاه کردم ديدم کسی اونجا نيست چند بار فروشنده رو صدا کردم ولی خبری نشد يکم جرآت پيدا کردم و رفتم جلو ديدم بَه آقا خواب تشريف دارن صدا زدم :آقا
که يهو فروشنده از خواب پريدو يکم خودشو جمو جور کرد و گفت :بله بفرمائيد منم گفتم ببخشيد يه شاخه گل مي خواستم يه نگاه بهم کردو گفت انتخاب کن منم يه شاخه گل رز قرمز انتخاب کردمو از اونجا اومدم بيرون.
دل تو دلم نبود ساعت نزديک به 3 بود ديگه بايد کم کم پيدات مي شد حس عجيبی داشتم مدام به ساعتم نگاه مي کردم آخ که تو اين موقع ها چقدر زمان دير ميگذره و بلاخره ساعت سه شد و تو رو از دور ديدم که داشتي به سمت من مي اومدی , منم شروع کردم به سمت تو اومدن بلاخره به هم رسيديم.
بهت سلام کردم و گفتم از ديدنت خوشحالم از نگاهت می شد فهميد تو هم از ديدن من خوشحالی سرت رو انداختي پائين و دستت رو آوردی جلو منم دستم رو آوردم جلو و دستت رو گرفتم!
آخ که چقدر احساس آرامش مي کردم حس عجيبی داشتم از خوشحالی داشتم پر در مياوردم انگار تمام دنيا مال من شده بود . بلاخره بعد مدت ها من لياقت گرفتن دستات رو پيدا کرده بودم با دست ديگم گل رو به سمتت آوردم تو هم اونو گرفتی و بوئيدی .
يکم تو اون حالت بوديم بعدش در حالی که دستات تو دستم بود قدم زنان به سمت پارک حرکت کرديم.
آخ که چه روزِ خوبی بود ولی حيف که همش تو خيالم بود و من هنوز در آرزوی گرفتن دستات هستم ...
لينک مطلب .:.
|