دلم برای زمستون تنگ شده !
آخ که چقدر خوبه چشمات رو ببندی و به صدای شر شر بارون گوش بدی و تو خيال خودت به هرچی آرزو داری برسی, به يه زندگی بی غم و غصّه ,يه زندگی خوب در کنار تو و ...
امروزم يه روز زمستونيه, دلم برای اون زمستونی تنگ شده که تو و من توی يه هوای بارونی دست تو دست هم تو کوچه ها قدم می زديم. يادمه اون روزها, اول آشنائيمون بود ولی از همون روزهای اوّل گرمای عشق رو می شد از گرمی دستامون تو اون هوای سرد حس کرد. اون وقتا حس می کردم خوشبخت ترين مرد زمينم حس می کردم به هر چی می خوام در کنارتو می تونم برسم .
شدّت بارون کم شده بود , بهم گفتی نم نم بارون رو خيلی دوست داری از اين حرفت خيلی خوشحال شدم چون منم عاشق نم نم بارون بودم بهت گفتم : دوست داری چترو ببنديم و زير بارون قدم بزنيم؟ تو هم جواب دادی خيلی عاليه من عاشق قدم زدن زير بارونم.
بارون دونه دونه روی سرمون می چکيد ديگه حتی اون فاصله ی کمی هم که بينمون بودو قطره های بارون پر کرده بود .
ديگه کم کم وقت خداحافظی بود هيچ کدوممون دلمون نمی خواست از هم جدا بشيم ولی ديگه موقع رفتن بود بارونم داشت دوباره شدت می گرفت وقتی خواستيم از هم جدا بشيم رو بهت کردمو گفتم
دوست دارم!
توهم با يه بوسه جوابمو دادی...
لينک مطلب .:.
|