|
غم و غصه
تنها تو کوچه پس کوچه های خيالم قدم می زدم خيلی دوست داشتم يه همراه داشته باشم تا راه برام کوتاه تر بشه تو کوچه داد زدم کسی نيست با من همسفر بشه ؟ ولی جز انعکاس صدای خودم صدائی نشنيدم ! تاريکی و سکوت شب آزارم مي داد نا اميد به راهم ادامه دادم و از خدا خواستم يه همسفر برام برسونه همين جور که می رفتم حس کردم به غير از صدای پای خودم يه صدای ديگه هم می شنوم برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ديدم يه نفر پشت سرم داره می آد خيلی خوشحال شدم از اينکه يه همسفر پيدا کرده بودم به سمتش رفتم همين که نزديکش شدم جا خوردم بازم اون بود اونی که هيچ وقت تو زندگيم تنهام نذاشته بود آره اون غم بود کسی که هميشه و همه جا با من بودو هيچ وقت تو زندگيم تنهام نذاشته بود بغض تلخی تو گلوم نشست از اين ناراحت بودم که چرا هميشه اون بايد همسفرم می شد .
به راهم ادامه دادم صدای قدم های غم بدجوری آزارم می داد اون حتی اينجاهم راحتم نمی ذاشت صدای پچ پچی به گوشم رسيد عقب رو نگاه کردم وای خدای من چی مي ديدم ! اون غصه بود يار هميشگی غم ديگه داشتم دغ می کردم داد زدم دست از سرم بر داريد تا کی قصد آزارم و داريد ولی اون دوتا يه لبخند تلخ زدن و دنبالم راه افتادن خسته از راه به راهم ادامه دادم پچ پچهای غم و غصه خستم کرده بود ديگه داشتم از پا می افتادم حالا ديگه اشک هم همراهيشون می کرد نمی دونم اون ديگه از کجا پيداش شده بود پاهام نای رفتن نداشت افتادم روی زمين چشمام رو بستم و از خدا کمک خواستم يه لحظه ديدم ديگه صدائي نمی آد ديگه از غم و غصه واشک خبری نبود تو همون حال گرمائی رو تو دستام حس کردم اون گرما خيلی برام آشنا بود چشمام رو باز کردم اون خاطره بود درست حدس زده بودم اون خاطره ی يه روز برفی بود که دستای دو بهم گرمی می داد ...
سلام
ببخشید دیر اپ می کنم ولی سعی می کنم دیگه زود زود اپ کنم
می خواستم ازتون خواهش کنم تو نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید خوشحال میشم.
خدانگهدار
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |