|
اسمون
بغض غريبی تو دل آسمون بود يه بغض قديمی و کهنه که رو دلش بدجوری
سنگينی مي کرد نمی دونستم چرا آسمون هروقت که تابستون جای خودش رو به پائيز و بعد زمستون می داد هميشه انقدر دلش پر از غم می شد اشک تو چشماش جمع شده بود صدای ناله مانندی ازش به گوش می رسيد .
آسمون دلتنگ بود اما نمی دونم دلتنگ کی و چی ! هميشه مي شد انتظار رو تو چشماش ديد انتظاری که هميشه باهاش بود .
باد سردی شروع به وزيدن کرده بود آسمون يه لحظه آروم و قرار نداشت بغض راه گلوش رو بند آورده بود کلاغ ها سکوت آسمون رو بهم زده بودن ولی اون مثل مادری مهربون اونارو تو آغوشش گرفته بود آسمون سرش رو رو زانوش گذاشت و چادر آبيش رو کشيد رو سرش ! خيلی بی تابی می کرد انگار قرار بود اتفاقی بی افته شدت وزيدن باد بيشتر شده بود انگار باد قاصد خبری براش بود آسمون سرش رو از رو زانوش برداشت ناگهان برق عجيبی تو دل آسمون پيچيد تمام بدن آسمون شروع به لرزيدن کرد و بلاخره بغض آسمون ترکيد و آسمون شروع به گريه کردن کرد در حالی که قطرات اشک آسمون به صورتم می خورد شروع به راه رفتن کردم تو اين فکر بودم که اون نور چی بود که آسمون بغضش با ديدن اون ترکيد تو همين حال باد بهم نزديک شد و بهم گفت اون نور برق نگاهی بود که آسمون هميشه انتظارش رو می کشيد اون نگاه تنها خاطره ای بود که آسمون از روز های خوبش داشت و...
ببار ای آسمون امشب ببارو سر کن آهنگی
به جز گريه گريزی نيست از اين زندون دلتنگی...
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 9:34 بعد از ظهر |