|
من بودم و تو !
من بودم و تو؛
من بودم و تو بودی و يه کوچه باغ قديمی که شاخه های درختاش از لبه ی ديوار باغ ها زده بود بيرون ,عرض کوچه باغ اينقدر بود که وقتی دو نفر با هم ردمی شدن شونه هاشون به هم مي خورد , يه سکوت عجيبی تو کوچه باغ بود من و تو دست تو دست هم تو اين کوچه باغ قديمی قدم می زديم و از هر لحظش لذّت مي برديم حرفامون فقط از عشق بود و محبّت .
اون روز اوليّن باری بود که دستای تو, تو دست من بود وقتی دستاتو گرفتم تو دستم حس عجيبی داشتم انگار تمام دنيا مال من شده بود !
اون روز عشق رو تو نگاه هردمون موج ميزد يادمه همونطور که قدم مي زديم تو يه لحظه ايستادی و ازم پرسيدی دوستم داری؟ منم يه نگاه بهت انداختمو گفتم : آره خيليم دوست دارم دوباره شروع به حرکت کرديم داشتيم به دوراهی که منو تو بايد از هم جدا می شديم می رسيديم که ازم پرسيدی :
منو بيشتر دوست داری يا زندگيتو ؟
وقتی به دوراهی رسيديم من جواب دادم خوب معلومه زندگيمو تو هم يه نگاه بهم
کردی و با چشمای پر اشک ازم جدا شدی !
در حالی که تو نمي دونستی تمام زندگی من هستی...!
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 7:41 بعد از ظهر |