|
همسفر
همسفر تنها نرو بذار تا با هم بريم سرنوشته مون يکی هر دو مون مسافريم تازه از راه رسيدم هنوزم خسته رام همسفر تنها نرو بذار تا من هم بيام سخت دل کندن از اين شهر و دل بستگيام بودن از خونه جدا با همه خسته گيام جون به لبهام رسيده تا به کی دربدری گرد غربت روتنم که بازم بايد بری بذار تا خستگی از اين تن خسته بره سخت دل بستگی از شهر دل بسته بره اگه بذاری بيام من ميشم سنگ صبور گوش به قصه هات ميدم شهر غربت راه دور
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 5:44 بعد از ظهر |