|
حاشا مکن
حاشا مکن عشق تو از چَشم تو پيداست
چَشمان تو لبريزِ از عشق و تمناست
اين لحظه ها شايد دگر هرگز نيايد
عمر من ديوانه تا فردا نپايد
آئينه ی چشمان تو مي گويد از عشق
روی لب شيرين تو امّا و شايد
من تک درخت صحرای دورم
خورشيدِ من محتاج نورم
تو مي توانی تا مثل باران
بر من بباری عشق من تا من بمانم
همچون پرستو تو ای مسافر
در سايه ی عشقم بمان من سايه بانم
تن خسته ای لبريز خواهش
در حسرت دست نوازش
يا زندگی بر من ببخشا
يا ريشه ام سوزان به آتش
من عاشقم عاشق ترينم
عاشق ترين مرد زمينم
در چشم من خود را ببين
حرفي بزن ای نازنين ای اولين,ای آخرينم
لينک مطلب .:.
|
نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 7:0 بعد از ظهر |